پدر یک نمونه کامل برای پسرش

پدر من ، مير تاج محمد ، 10 سال بزرگتر از مادرم،فاطيما و در نتيجه خيلي بزرگتر از من بود .
من او را مثل يه نجيب زاده اصيل قدبلند با جذابيت خاص
ها Pathan
، چشمان خاكستري و موهاي قهوه اي بياد مي آرم . خب او خيلي خوب مي خواند و تحصيلكرده هم بود . ليسانس حقوق و فوق ليسانس علوم انساني داشت و به 6 زبان _ فارسي ، سانسكريت ، پشتو ، پنجابي ، هندي و انگليسي _ تسلط داشت . در زمان خودش جوانترين آزاديخواه بود
حتي امروزه هر وقت با مردمي كه او را مي شناسند برخورد مي كنم ، آن ها در مورد خوش مشربي او و اينكه چقدر جنتلمن بود صحبت مي كنند و من هم او را همانطور بياد دارم . من آرزو مي كنم كه بتونم شبيه او باشم يا با همان روشي كه او ما را تربيت كرد ، بچه هام رو بزرگ كنم اما نمي دونم كه آيا مي تونم ؛چون خيلي تند خو تر از او هستم .
به هر ترتيب من و خواهرم بيشتر از او پيروي كرديم تا از مادرم . او مهربان تر از مادرم بود . البته مادرم بي اندازه عاشق ما بود ولي با پدرم رابطه ي دوستانه داشتيم . ساعت ها مي نشستيم و به حرف هاي او در باره ي مسايل مختلف گوش مي داديم . همديگر رو
“Yaar”
صدا مي كرديم . من به او
“Papa”
هم مي گفتم ولي بيشتر اوقات از
Yaar
استفاده مي كردم . شايد چون او هرگز مثل رفتار مردم با بچه هاشون ما رو دست به سر نكرد يا ناز پرورده بار نياورد ولي در عوض با ما مثل يك آدم منحصر به فرد و بالغ رفتار كرد . او هميشه در كنار ما بود .
پدر من خيلي شوخ طبع بود . ما در طبقه بالاي ساختمانمان ساكن بوديم . يك بار يك زوج پير كه در طبقه ي همكف زندگي مي كردند به پدرم شكايت كردند كه
“Upar se cheese neeche aati hai.”
پدرم به اين تعبير خنديد و گفت " نيوتون آنرا خيلي وقت پيش كشف كرد "
در يك اتفاق ديگه من سر به سر دختر جنوبي همسايه گذاشتم و صندوق پستشو داغون كردم .مادرش به خونه ي ما آمد تا شكايت كنه . پدرم در را باز كرد . اون خانم نمي تونست خوب هندي صحبت كنه و گفت :
“Aapka ladka ladki ko chedta hai meri.”
پدرم جواب داد : " آيا دخترتان به زيبايي شماست ؟"
او گفت " چي ؟ "....
پدرم سوالش رو تكرار كرد ، او جواب داد :" بله.... "
پدرم گفت بنابراين من پسرم رو سرزنش نمي كنم . اگر من هم شما رو زود تر ملاقات كرده بودم حتي من هم در پي شما بودم .
اون خانم لبخند زد .
گذشته از اين حس شوخ طبعي ، يك خصوصيت ديگه كه من رو جذب پدرم مي كرد علاقه ي شديدش به مطالعه بود . او انسان خوبي بود . من هم سعي مي كنم اون رو ياد بگيرم . فكر مي كنم خوبي او رو به ارث بردم ، هرچند نه كاملا . تنها جنبه اي كه به ارث نبردم عشق او به باغباني بود . پدرم حتي لذت مي برد با گل ها حرف بزنه اما من هرگز اون كار رو نكردم ! شايد هم وقتي پير تر شدم......
قطعا حواس پرتي ام رو از پدرم به ارث بردم . من او رو در حال قدم زدن بيرون از خونه فقط با پيراهن ، كفش ، جوراب ، بدون شلوار ديده ام . صبحانه اش رو در دستشويي مي خورد ! فقط فراموش مي كرد كجاست .
من هم اسم ها رو فراموش مي كنم ، گاهي خوردن رو فراموش مي كنم اما در كاري كه مورد علاقه ام باشه هيچ چيز رو فراموش نمي كنم .
پدرم هيچوقت سر من و خواهرم فرياد نزد . اما مادرم چرا ؛ حتي به جاي او ( پدرم) .
او هيچوقت ما رو كتك نزد اما يك يا دوبار دعوامون كرد . حتي اگر براي يك لحظه جدي مي شد من رو مي ترسوند اما بعد از مدتي با خنده تمومش مي كرد!
يكبار بهم گفت :" اه ! من نمي تونم حتي به تو اخم كنم!"
يكبار ديگه بهم گفت : " نگاه كن ، فرض بر اينه خواهرت الان داره درس مي خونه . من الان داخل اتاقش مي رم و رماني كه دراه مي خونه رو پرت مي كنم بيرون ، تو برو و اونو برگردون ."
او مي رفت ، سرش داد مي زد و كتاب رو پرت مي كرد بيرون . اين يه شوخي بود و روش او بود كه به ما بگه چه كار بايد بكنيم .
پدرم خيلي جدي بود ، نه مثل يك افسر ارتش اما رفتار درست رو دوست داشت . از من توقع نداشت كه بلندشم و پاي بزرگتر ها رو لمس كنم ولي يه نوع معيني از احترام رو بايد به اونها نشون مي دادم . حتي امروز اگر يه فرد سالخورده نزديك من باشه من نمي تونم پامو روي ميز بذارم . او هرگز به من نگفت كه اينطور رفتار نكن . شخصيت او من رو طوري ساخت كه درك كنم نبايد اين كار رو انجام بدم .
يك عادت خاصي كه پدم داشت اين بود كه صبح ها به من شير مي داد . اوايل بخاطر اينكه بعضي وقتها مادرم نمي تونست بلند شه . بعد اين يه عادت شد . او شير رو گرم مي كرد و به من مي داد اما اواخر بر خلافش تصميم گرفت . بنابراين هر روز صبح بايد پياده به دكه ي
Mother Diary
مي رفتيم ( يه دستگاه خاص توزيع شير دهلي ) . او يك بليط ( ژتون ) وارد مي كرد و من دستم رو به شكل كاسه در مي آوردم و مستقيما شير مي خوردم .
من هرگز با پدرم بد خلقي نكردم يا او رو نرنجاندم . در حقيقت من عاشق اين بودم كه ببينم پدرم غروب به خونه بياد . سگم وقتي او در 15-20 پايي اطراف خونه بود واكنش نشون ميداد . من با اشتياق مي پريدم و كيفش رو مي گرفتم و پشت سرش مي رفتم يا اگر با اتوبوس يا ماشين مي رفت ، او رو تا همراهي مي كردم.
بواسطه ي پدرم همه ي فعاليت ها ي خانه ، همه ي وظايف تبديل به يك بازي شد . او با تصور اينكه فلان كار رو براي تفريح انجام ميديم ما رو شارژ مي كرد . به همين دليل من يك كار سرگرم كننده پيدا كردم . بخاطر همين گمان مي كنم خيلي پر انرژي هستم . من از چيزهاي كوچك لذت مي برم . مثل نشستن و تماشاكردن بالا رفتن سنجاب از درخت يا خوابيدن در بهارخواب در تابستان هاي دهلي . اين برام يك بازي شده _ بهترين چيزي كه ميتونه برام در روز اتفاق بيافته_
در چهار سالگي پدرم به من ياد داد كه به تنهايي بايد با خرابكاري هام روبرو بشم . من در مدرسه و محله خيلي شيطون بودم و دايم دردسر درست مي كردم . يكبار در جريان بازي يك سنگ به پسري كه اسمش تارا بود پرتاب كردم . سنگ به زمين خورد و بلند شد و به صورتش برخورد كرد و دندانش شكست و خونريزي كرد . ما خيلي ترسيديم . من عمدا اون كار رو نكرده بودم . پدر پسر كه مست و مجهز به يك چاقو بود آمد و در ( خانه ) ما رو زد . پدرم خيلي زود در رو باز كرد . اون مرد شروع كرد به داد و فرياد :" پسر تو پسر منو زخمي كرده ، مي كشم"
او نمونه ي يك آدم آشوب گر بود . اما پدرم از او پرسيد آيا مي خواد با من صحبت كنه ! تصور كنيد ، يك آدم مست با چاقو در دستش و پدرم من رو براي صحبت كردن با او فرستاد ! پدرم در رو بست ، داخل آمد و از من پرسيد :" شاهرخ تو كسي رو زخمي كرده اي ؟ " من گفتم :" بله " . مادرم بي قرار بود اما او با خونسردي گفت : " او ( آن مرد ) بيرون ايستاده ، برو باهاش كنار بيا ."
من به پدر تارا گفتم " عمو من واقعا متاسفم . من نمي خواستم تارار رو زخمي كنم ، فقط يك اتفاق بود . " داشت گريم مي گرفت . البته او نمي خواست به من صدمه اي بزنه .
گمان کنم پدرم اعتماد به نفس بالايي داشت .
بعد پدر در رو باز كرد و پرسيد آيا همه چيز جور شده . به اون مرد گفت " اگر تو با من مشكل داري با من صحبت كن . اگر با پسرم مشكل داري با اون صحبت كن ."
من مي تونستم برداشت كنم كه حركت پدرم به اين دليله كه نمي خواد با من باشه ولي درك كردم كه اين روش خيلي خوب او براي آموزش دادن به من بود كه اگر دردسري درست كردم بايد خودم اون رو حل كنم .
پدرم به من ياد داد كه در طول زندگي درستكاري هميشه كار ساز است . در مدرسه ام
St Columbia’s
هروقت غيبت مي كرديم بايد يك برگه ي مرخصي ميداديم يا تنبيه مي شديم . پدرم هرگز من رو از انجام هيچ چيز منع نمي كرد . اگر مي گفتم " امروز نمي خوام برم مدرسه " او مي گفت " اگر احساس نمي كني كه بايد بري ، همين درسته و روز بعد به من يك گواهي مرخصي مي داد .
يك روز منو صدا كرد و گفت " امروز به مدرسه برو و به معلمت بگو كه هيچ بهانه اي براي غيبت ديروز نداري . " من واقعا از
Brother Morris
معلم قد بلند خوش استيل ايرلندي مي ترسيدم . وقتي او ما رو تنبيه مي كرد واقعا دردناك ( وحشتناك ) بود .
من به او گفتم " پدرم معمولا به من گواهي مي ده ولي امروز نداد . نه اينكه نخواد اما او گفت من بهانه اي براي غيبت ديروز ندارم . " برادر ( معلم ) گفت : " اين خوبه كه حداقل دروغ نگفتي و راستگو بودي " و به من اجازه داد كه برم .
پدرم دنيا ديده بود و تجربيات شگفت انگيزي در زندگيش داشت . او براي آزادي كشورش جنگيده بود ، به
Khan Abdul Gaffar Khan
پيوست ، در انتخابات برضد
Maulana Abdul Kalam Azad
مبارزه كرده و شكست خورد . او در حقيقت لذت مي برد كه حتي از
his zamanat
شكست خورد . شايد خوشحال بود كه از يك آدم بزرگ شكست خورده .
وقتي 16 ساله بود خانه رو به قصد پيشاور ترك كرد و به كشمير ، هند رفت . در يك كالج دخترانه در دهلي حقوق خواند . جايي براي ماندن نداشت بنابراين پيش استادش كه يك مرد انگليسي بود رفت و از او خواست كه اجازه بده در شبانه روزي بمونه . او يك پسر تنها بود و اين غير قانوني بود . ( پدرم گفت ) با وجود مشكلات او ( استادش ) اين كار رو كرد چون او يك پسر نجيب و جذاب بود .
بعد از كالج او وكيل نشد چون حس مي كرد روي هم رفته نمي تونه با خودش و بقيه به عنوان يك وكيل درستكار و صادق باشه . به او پيشنهاد ها ي سياسي زيادي مي شد كه به گاندي ها نزديك اش مي كرد ولي او هيچ كمكي رو نپذيرفت . تمام دوستان ديگرش وزير
شدند اما پدرم با يك اتوبوس و كيفش سفر مي رفت با وجود اينكه مي تونست بهتر، اين كارو بكنه ( سفر كنه ) . او مرد خيلي ساده اي بود و يك زندگي خيلي بي تكلف( ساده ) داشت .
پدرم كارهاي مختلفي انجام داد . او يك تجارت موفق مبلمان داشت . بعد وارد حمل و نقل شد
Then he was into transportation and had tempos and trucks in Gurgaon
اون هم بيشتر به خاطر شريك متقلب اش تعطيل شد . او خيلي امين و درستكار بود .
اينها قبل از متولد شدن من بوده بنابراين بيشتر در موردش نميدونم .
وقتي من متولد شدم او
او به رستوران ها و هتل ها رفت و هركاري كه مي تونست در عوض رواج دادن فايده ي آزاديخواه بودن و استفاده كردن از روابط سياسيش انجام مي داد .
وقتي من 15 ساله بودم ، او مرد . ما به تعطيلات رفتيم و رفتن به تعطيلات با پدرم به معني ماندن در هتل هاي مجلل ، ديدن مناظر و خوردن غذاهاي رنگارنگ و مختلف نبود .
It means roughing it out.
ما به
Itanagar
رفتيم و سوار بر يك
jonga
نوعي درشكه در پاكستان آن زمان) به لاهور رفتيم.در لاهور
From Lahore we sat in really crowded tempo and traveled for hours to Peshawar.
در يك هتل نه چندان راحت مونديم طوري كه نمي تونستيم پيشاپيش رزروش كنيم . پدرم مي خواست ما رو در مواجه با واقعيت قرار بده . با اينكه من در يك مدرسه سطح بالاي ايرلندي تحصيل كردم ، اهل عمل هستم ، كتاب هاي مختلفي خوانده ام ، فوق ليسانس ام رو گرفتم و يك ستاره هستم ، اما واقع بين هستم . من مثل يك ستاره فكر نمي كنم و حس مي كنم كه نبايد با آدم ها بد
برخورد كنم . اين چيزيه كه از پدرم ياد گرفت
از طرف ديگه مادرم مي خواست من كاملا راحت باشم . او براي من يه ماشين خريد اما پدرم گفت :" اگه پول داري ، بگيرش "
او هميشه به من ياد داد آدم بايد كاري رو انجام بده كه مي تونه .
يكبار از او پرسيدم آيا من مي تونم 20 كيلومتر با دوچرخه سفر كنم . او گفت : " چرا از من مي پرسي ؟ اگر فكر مي كني مي توني انجامش بدي ، دست به كار شو . وقتي من به سن تو بودم بدون سوال كردن از والدينم
از كوه بالا رفتم . "
او به من فهموند كه هيچ چيز آسون به دست نمی آد . اگر تو چيزهايي داري ، خيلي خوبه اما اگر اون ها رو نداري اين پايان زندگي تو نيست . او دو روي سكه رو مي ديد . پدرم وضع مالي خوبي داشت مرفه بود در حالي كه وضع كسب و كار خوب نبود . او مي تونست بيشتر زنده بمونه ،
In either a bus or in a Mercedes.
او يه همچين آدمي بود .
پدر و مادرم هيچوقت هيچ چيز رو به من تحميل نكردند . اونها به من گفتند " اگر دوست داري قرآن بخون ، گيتار و
Bible
رو هم بخون " من همه چيز رو خونده ام . در همه مراسم مذهبي كه دوست داشتم شركت كردم . مثل نماز . من هيچوقت شكايت نكردم كه " آه خدايا ! من بايد جمعه برم نماز بخونم . " خيلي به انجامش علاقه مند بودم . مردم زيادي رو ديدم كه مي گفتن " اوه ! خدايا امروز
Rakhi
هست . من بايد برم خونه . " يه همچين چيزي هيچوقت براي من اتفاق نيافتاد .
اگر اين يه نهاد
باشه ، معنيش اينه كه ما بايد آخر هفته ي لذت بخشي داشته باشيم .
برام خيلي جالبه كه مي شنوم يه پدر و مادري مي گن " بيا تصميم بگيريم پسرمون چه كاري انجام بده "
فكر مي كنم اين خيلي فكر بيگانه و خودخواهانه و نا مانوسيه . اين بايد خيلي طبيعي اتفاق بيافته . من هيچوقت چنين كاري با بچه ام نمي كنم . من هرگز نمي پرسم به چه راهي مي خواي وارد بشي . اگه من مي گفتم " مي خوام يه مهندس بشم " اونها جواب مي دادند " خوب برو!"
هيچوقت مجبور نشدم كار پدرم رو دنبال كنم . مادرم بعد از مرگ پدرم اون رو ادامه داد . در واقع من هيچوقت نتونستم بيزنس رو دنبال كنم . من اغلب از پادويي مثل رفتن به بانك يا جاهاي ديگه فرار مي كردم . ما اون زمان يه كار بزرگ داشتيم . يك شركت نفت .
در زمينه سينما او ( پدرم
Dilip Saab, Motilal
و خيلي هاي ديگه رو مي شناخت . در واقع پدر
Anil Kapoor
رو خيل خوب مي شناخت . او عادت داشت به من بگه " اگه مي خواي به سينما بپيوندي من به
SK Kapoor
خواهم گفت از تو يك بازيگر بسازه . " يادم مياد اون موقع
Saat Din Woh
اكران شده بود و پدرم مي گفت "هروقت به بمبئي رفتي اونو ببين . " من رفتم و اتفاقي
SK Kapoor
رو ملاقات كردم . همين اخيرا
SK Kapoor Saab
به من چند تا عكس از پدرم به من داد .
او ( پدرم ) به ما گفت : " هر كاري كه انجام مي دي رو با نهايت تواناييت انجام بده و هر كاري رو به بهترين صورت انجام بده . اين نوعي تمركز بودكه به من آموخته شد .
علاوه بر اين كه من به عنوان يك بچه حق آزادي داشتم ، هيچ عادت بدي پيدا نكردم . حتي امروز دوست ندارم بگم چه كاري بكن ، چه كاري نكن . من فكر مي كنم تو بايد خودت مسئوليت هات رو درك كني . مسئوليت آموختني نيست . فكر مي كنم آموزش مسئوليت خيلي تشريفاتيه ، خيلي غير طبيعيه .
هركس بايد بدونه خودش مسئول و عهده دار کارهای خودشه .
تعداد كمي از مردم مي دونند كه من عادت داشتم هر چيزي كه فكر مي كردم دوبيتي به زبان اردو هست رو بنويسم . در يك خانواده مسلمان همه اطرافشون به اردو صحبت مي كنند . پدرم موقع خواب داستان ها ي اردو مي خواند و گاهي با آواز شعر هاي اقبال و
Ghalib
رو براي ما مي خوند . گمان مي كنم علاقه ام براي نوشتن اين قبيل دو بيتي ها به همين علت بود . پدرم منو تشويق مي كرد درباره دوبيتي ها فكر كنم و اون شعرها رو بنويسم . او حتي براي من يك كتاب درست كرد كه در اون همه ي اونهايي كه حفظ كردم رو با خط خودش مي نوشت . من هنوز اون رو با خودم دارم . اين يكي از دارايي هاي موردعلاقه ام هست . وقتي او مرد، ديگه كسي نبود كه شعرهام رو در اون كتاب بنويسه . من واقعا نتونستم نوشتن اردو رو ياد بگيرم . گاهي دوستاني داشتم كه مي تونستن اردو بخونن و اونو براي من مي خوندند .
من دوبيتي ها و شعرهاي خيلي ناشيانه بچه گانه اي پيدا كردم ولي همه چيز اون كتاب كه بعنوان ديوان اردو معروفه ، صميمانه ترين حلقه ي اتصال من و پدرم هست .
وقتي پدرم مرد من گريه نكردم . فكر مي كردم خيلي قهرمانانه مرد . من يكي از تشييع كنندگان بودم و فكر مي كردم دارم بزرگ مي شم ( يه مرد كوچك مي شم ) اما حس كردم غافلگير شدم با وجود اينكه در حقيقت او من رو براي مرگش آماده كرده بود .