گوری از زبان همسرش شاهرخ خان

پدر و مادر گوری به شدت مخالف ازدواجمون بودن. مادرش تهديد کرده بود که خودکشی ميکنه! ۶ سال ما مخفيانه باهم دوست بوديم. حتی يه بار من با يه قيافه ی ديگه به تولدش رفتم! اسمی رو بکار بردم که که تو سريال Fauji صدام ميکردن. ولی وقتی اونا منو شناختن جهنمی به پا شد!! اونا يه خونواده ی پنجابی خيلی اصيل هستن. منو از همه ی اعضای خونواده ش ترسونده بودن. مجبور بودم دل تک تک اعضای خونواده شو يکی يکی بدست بيارم. با يکی از دايی هاش که حرف زدم پشت تلفن با همون صدای عين آمريش پوری!! بهم گفت: به خواهرزاده ی من نزديک نشو وگرنه....!!! ولی بعد که ديدمش ديدم يه پسربچه ی خيلی مهربونه!! دخترخاله ها و پسرخاله هاشو با خودم ميبردم ديسکو! کم کم همه شون ازم خوششون اومد و بهم اميدواری ميدادن که پدرومادرشو هم راضی ميکنن٬ولی اونا قبول نمیکردن.... گوری توی خونه حبس شده بود! هميشه بهم ميگفت: شاهرخ تو مامان بابای منو نميشناسی... تو خيلی همه چيزو ساده ميگيری! و من هميشه بهش ميگفتم: همه چيز درست ميشه....! ۱۰ سال ديگه به همه ی اين روزا ميخنديم....!! و اين دقيقا کاريه که الان ميکنيم! بعضی شبها که ميشينيم و درباره ی گذشته فکر ميکنيم٬حسابی ميخنديم....
اما اونموقع يه بار اون حسابی قاطی کرد!! فکر ميکرد من با غيرتی بازيهام اذيتش ميکنم! راست ميگفت٬ يه زمانی بود که من خيلی روی گوری حساسيت نشون ميدادم. اگه با مايو به استخر ميرفت يا حتی اگه موهاشو باز ميذاشت باهاش دعوا ميکردم. گوری وقتی موهاشو دورش ميريخت خيلی خوشگل ميشد و من نميخواستم پسرهای ديگه بهش نگاه کنن!!! اينا به خاطر اين بود که زياد همديگه رو نميديديدم و نميتونستيم راحت درباره ی رابطه مون حرف بزنيم. اما اون نتونست تحمل کنه. اين بود که سال ۱۹۸۹ منو ول کرد و بدون اينکه بهم بگه با دوستاش اومد بمبئی. وقتی فهميدم حسابی قاطی کردم! روز قبل از اينکه بره اومد پيشم. اون روز تولدش بود و من اتاقمو بايه عالمه بادکنک تزيين کرده بودم و کلی هم کادو براش خريده بودم. وقتی اتاقمو ديد خيلی گريه کرد. من فکر کردم به خاطر ناراحتيه زياديه که خانواده ش بهش وارد ميکنن٬ ولی بهم نگفت که ميخواد بره.... وقتی فهميدم رفته به مادرم گفتم.اون بهم گفت برم و دختری که دوستش دارم رو برگردونم. بهم ۱۰۰۰۰ روپيه داد و من با دوستام اومدم بمبئی دنبالش. چند روز مدام دنبالش ميگشتيم٬ شبها هم مجبور بوديم تو خيابون کنار ساحل هتل تاج بخوابيم! همه جا رو دنبالش گشتيم بخصوص ساحل ها٬ گوری عاشق ساحل بود .لهامون تقريبا تموم شده بود مجبور شدم دوربينم رو هم بفروشم. من قيافه ی گوری رو برای مردم توضيح ميدادم٬ از حالت موهاش ميگفتم٬ به همه ميگفتم يه دوسته و گمش کردم. عاشق مدل موهاش بودم ولی اون موهاشو کوتاه کرد فقط برای اينکه منو اذيت کنه!!....
همه جا رو گشتيم تا اينکه يه بار يکی ما رو برد به يه ساحل خصوصی. رفتيم توی ساحل ..... و گوری اونجا بود! ايستاده بود توی آب٬با يه تی شرت! (نه مايو!!) اونموقع حتی اگه اون هيچی هم تنش نبود برام مهم نبود!! ديگه نمیخواستم از دست بدمش. اومد جلو و همديگه رو بغل کرديم٬ و گريه کرديم.... اونموقع بود که فهميدم بی دليل حساسيت نشون ميدادم. همينطور فهميدم که هيچکس بيشتر از من نميتونه گوری رو دوست داشته باشه٬ و اين بهم اعتماد بنفس خيلی زيادی داد.
وقتی تصميم گرفتيم ازدواج کنيم قبلش از خونه ی خاله ی گوری به پدرومادرش زنگ زديم و بهشون گفتيم که ما ازدواج کرديم! خيلی عصبانی شدن٬ مادرش غذاخوردنو گذاشت کنار و وضع خونه شون حسابی ريخته بود به هم. رفتم که پدرشو ببينم٬احساس گناه ميکردم.وقتی باهاشون صحبت کردم فکر ميکنم چاره ی ديگه ای نداشتن جزاينکه قبول کنن. الان ميتونم احساس پدرمادر گوری رو درک کنم٬ اونا يه خونواده ی ۱۵ نفری سفت و سخت پنجابی بودن که گوری جوانترينشون بود. تصور کنين که اون بگه ميخواد با يه پسر بدقيافه٬ با يه دين ديگه٬ با يه فرهنگ و رفتار ديگه با يه شغل متفاوت ازدواج کنه.... هيچ نقطه ی مثبتی برای من نبود. اونا رو سرزنش نميکنم. اونا حتما فکر ميکردن ميتونن شوهر خيلی بهتری برای دخترشون پيدا کنن. ما هيچوقت نمیخواستيم کاری برخلاف خواسته ی خونواده هامون بکنيم. فکر فرار حتی يه بارم به سرمون نزد. اما مطمئن بوديم که حتما باهم عروسی ميکنيم....
وقتی که من پدرومادر گوری رو ديدم اصلا روی زبونم نميومد بگم :من دخترتونو دوست دارم! به نظرم خيلی احمقانه ميومد! به خاطر اينکه من هيچوقت نميتونستم گوری رو بيشتر از اونا دوست داشته باشم. اونا گوری رو بدنيا آورده بودن و بزرگش کرده بودن. عشق من هيچوقت نميتونست جانشينی برای عشق اونا باشه....
مراسم ازدواجمون هم به رسم هندوها و هم به رسم مسلمونا برگزار شد. ما ميخواستيم يه مراسم ساده داشته باشيم ولی پدرمادر گوری ميگفتن که بايد دقيقا مثل مراسم اصيل هندوها باشه. توی مراسم عروس و داماد نبايد همديگه رو تا پايان مراسم ببينن. داماد بايد با اسب بياد و کس ديگه ميره دنبال عروس و مياردش. ولی ماشينی که قرار بود بره دنبال گوری خراب شد! واسه همين من مجبور شدم خودم برم دنبالش و ببرمش توی سالن٬ بعد خودم دوباره برگردم و با اسب برم! مشکل ديگه اين بود که من اصلا آداب و رسوم هندوها رو بلد نبودم و هرکاری که توی مراسم بايد انجام ميدادم بايد کامل برام توضيح ميدادن! واسه همين فقط مراسم عقدمون چند ساعت طول کشيد. بهم گفتن که طبق سنت٬ گوری بايد پاهامو بشوره! و من نميخواستم گوری اين کارو بکنه. من چيز زيادی نداشتم. توی مهمونی هم همون کت و شلوار فيلم راجو بنگايا جنتلمن رو پوشيدم! پدر گوری گروه موسيقی ترتيب داده بود که چندتا آهنگ از فيلمهای من٬ ديوانا و راجو بنگايا جنتلمن رو بخونن. اونموقع بود که مادر گوری برای اولين بار بهم گفت: ما هيچوقت فکر نميکرديم تو بتونی اينقدر هم خوشتیپ بشی!! توی عروسيمون هيچکس چيزی که من دوست داشتم بهم کادو نداد! در عوض کلی کريستال بهمون کادو دادن!!!
آخر شب وقتی گوری نشست توی ماشين شروع کرد به گريه کردن٬ بعد همه ی خونواده ش هم شروع کردن به گريه کردن. منم که دیدم اينجوريه خيلی جدی گفتم: اگه اينقدر ناراحتين ميتونين دخترتونو پيش خودتون نگه دارين٬من ميام ميبينمش و ميرم!
بعد از ۷ سال که همديگه رو ميشناختيم٬اون شب اولين بار بود که شب رو باهم گذرونديم.... قبل از اون حتی وقتی برای گردش هم بيرون ميرفتيم همه ش نگران اين بوديم که مبادا کسی از خونواده ی گوری ما رو ببينه. احساس خيلی خوبی بود که ما باهم بخوابيم و صبح که من بيدار ميشم ببينم گوری کنارمه....
باورتون ميشه...؟! عصر روز بعد من به بمبئی پرواز داشتم که برای Dil ashna hai فيلمبرداری کنم.درواقع اونا قرار بود فقط برای ازدواجم بهم تبريک بگن و من برگردم ولی ازم خواستن حالا که رفتم يه صحنه رو بگيريم. و يه صحنه تبديل شد به ۵ صحنه و من خيلی دير به خونه برگشتم و يه دعوای خيلی شديد با گوری داشتيم!!!
وقتی ما اومديم بمبئی ٬ عزيز ميرزا٬ جی پی سیپی٬جوهی (چاولا) و مادرش برامون مهمونی گرفتن.
در مورد بچه هام٬دلم ميخواد پسرم تا ۱۶ سالگی حسابی شر و شلوغ باشه که بتونه بعد از اون پسر خوبی باشه! موقع به دنيا اومدن آريان٬حال گوری خيلی بد شد. زايمانش خيلی خطرناک بود. اونموقع من فقط ميخواستم گوری سالم بمونه٬ اجازه هم دادم اگه خيلی وضع وخيم شد اول گوری رو نجات بدن.... ولی الان همه چيز آريان...آرين....آريان....!!
درباره ی دخترم هم همه ی عشقی که توی وجودم هست رو بهش ميدم... باوجود اينکه همسرم فکر ميکنه من ديوونه م٬ ولی من ميدونم که خودم دخترم رو به مهمونيهايی که دعوت شده ميبرم. دوست دارم دوستاش بگن « چه پدر خوشتیپی داری!! » وقتی که اون با دوست پسرش روی صندلی عقب ماشينمون نشسته٬ من خودم راننده شون باشم و بگردونمشون...!! پدرومادر من بهترين دوستان من بودن٬ به همین ترتيب منم ميخوام صميمی ترين دوست بچه هام باشم.....
من به گوری احترام ميذارم برای اينکه اون يه زنه و مادر بچه هام. دوستش دارم چون خيلی صادقه و تکميل کننده ی من. اون بهم ياد داد چطور توی زندگيم سياست داشته باشم! اون هميشه بهم ميگه که خيلی چيزهايی رو ميگم که نبايد بگم٬برای اينکه همه ی مردم منو نميشناسن و از حرفام اشتباه برداشت ميکنن. اون بهم ياد داد قبل از اينکه بخوابم چراغها رو خاموش کنم!! درست غذا بخورم٬ درست لباس بپوشم٬ لباسهامو درجای درست بذارم.... اون ثابت ترين و محکمترين عامل توی زندگی منه. و به خاطر موقعيت و يافته هام نيست که اون به من احترام ميذاره يا دوستم داره٬ اون منو دوست داره به خاطر اينکه من ميخندونمش! نميدونم.... من اونو ميخندونم؟؟......